16.11.09

در بی عرضگی مذمت

" بعضی آدمها عرضه ندارند کسی را دوست داشته باشند، چه رسد به آنکه کسی دوستشان داشته باشد. این شکل از بی عرضگی معمولا دیده نمی شود، یعنی به چشم نمی آید..." این بخشی از مطلب دوستی است که فکر می کند چون نمی تواند درست و حسابی دل به کسی بدهد یا دل کسی را به دست بیاورد پس بی عرضه است، البته به نظر می رسد منظور اصلی نوشته ی او این است : چون بی عرضه ام پس از عهده ی انجام این هر دو کار بر نمی آیم.
اما من این نظر را قبول ندارم و به او گفتم : با اطلاق یک صفت (بی عرضگی) به فرد مبتلا به این وضعیت، همه ی تقصیرات بر گردن صفت مذکور افتاده و خود فرد، جدای از همه ویژگیهای دیگرش بی تقصیر جلوه داده خواهد شد.
خطر این کار نیز این است که حتی اگر به او نهیب بزنند که : احمق چرا اینطوری می کنی؟ او با کمک گرفتن از صفت بی عرضگی یا چیزی مشابه آن نهایتن خواهد گفت: بله قبول دارم کارم اشتباه است، متاسفانه من بی عرضه هستم! خطر پذیرفتن بی عرضگی از سوی فرد مبتلا این است که با این توجیه او دیگر تلاشی برای اصلاح وضعیت خود نخواهد کرد، چون او بی عرضگی خود را پذیرفته. این پذیرفتن، دامی است که افتادن در آن ممکن است این دور تسلسل (عدم دوست داشتن و عدم پاسخ درست به دوست داشته شدن) را باز هم ادامه دهد.
این یکی از خصوصیاتی است که دامن (و شلوار)خیلیها را گرفته، همین است که همیشه تقصیر مشکلات بلافاصله به گردن یک "دیگری" می افتد و با این کار خود شخص بی تقصیر جلوه می کند ، حالا گاه این دیگری، فرد یا عاملی بیرونی است و یا در حالت حاد آن خصوصیتی است که شخص به آن مبتلا شده و طوری وانمود می کند که انگار گریزی از آن ندارد.
اما مشکل این است که بسیاری افراد بدون تن دادن به بازی، خود را شکست خورده می دانند، به همین دلیل من در هیئتی پیامبرانه می فرمایم : باید بدون ترس از باخت به بازی تن داد، شاید نتیجه باخت نباشد، فوقش هم اگر باختید برای اینکه جاییتان پاره نشود به قول آن قمار باز معروف استناد کنید و بگویید: مهم نیست به بیضه ام! (الطفات داشته باشید که همه پیامبران خطابشان به اجناس نر بوده و اصولن جز در مواردی خاص برای مادگان تره هم خورد نمی کردند)

7.11.09

رژیم آزمون و خطا

جمهوری اسلامی و از آن فراتر دولت احمدی نژاد را بیش از هر چیز به آزمون و خطا می شناسم، برای انجام هر کاری (از به قول خودشان جراحی بزرگ اقتصادی گرفته تا تعیین ساعت آغاز به کار بانکها) هی امتحان می کنند و امتحان میکنند تا یا با شانس به نتیجه برسند و یا هم گور پدر هزینه و وقت و همه ی دیگر خرجها، روشی دیگر برگزیده می شود و باز آزمونی دیگر.
فرقی هم نمی کرد/نمی کند این کار مربوط به طرحهای بزرگ و کلان باشد یا مربوط به مسئله ای ساده و پیش پا افتاده، روش اصلی و اولی همین آزمون و خطا بوده و هست.
اتفاقات پس از کودتای 22 خرداد و نحوه مواجه با این مسئله هم شمه ای دیگر از این هنرنمایی مبتنی بر آزمون و خطای حضرات است، یک روز 100 نفر را فله ای و بی حساب و کتاب به دادگاههای علنی می آورند و آن نمایشها که دیدیم را برپا می کنند و روزی دیگر دادگاههای تک نفره و غیرعلنی.
یک روز چون روز قدس به مردم اجازه می دهند راحت و سبزپوش با اجتماع میلیونی فریاد اعتراضشان را سر دهند و روزی دیگر چون سیزده آبان خیابانها و کوچه ها را مملو می کنند از بسیجی و گاردی بیرحم و خشن تا با موتور و اسلحه و گاز اشک آور و باطوم و دسته بیل و شوکر و شلاق و قمه و خنجر و زنجیر مانع از حضور سبزها شوند.
اینکه چرا یک سیستم برای چرخاندن امور مملکتی این روش را برمی گزیند اصلن پیچیده نیست، وقتی علم و سواد نباشد، وقتی خلاقیت و اندک مایه ای از هوش نباشد و وقتی سوداگری و فساد تا عمق لایه های سیستم نفوذ کرده باشد این گونه رفتارها بدیهی ترین خروجی سیستم خواهد شد و اینگونه سودجویی ، فساد و بلاهت ، به مهرورزی دست در دست هم می دهند و میهن را به گه می کشند.
اما رژیم آزمون و خطا در شاخ به شاخ شدن با جنبش سبز سرش به سنگ آزمونی سخت خورده و باید مطمئن باشد از هر طرف که این آزمون جدید را بیازماید نتیجه جز خطا نخواهد بود، این موضوع هم پیچیده نیست چون مشکلی که این بار دامن رژیم را گرفته نیتش جمع کردن کل بساط آزمون و خطاست و تنها با جمع شدن این بساط است که نتیجه حاصل می شود.

28.10.09

منع قانونی یا عدم امکان

هی از خودشان اداهای گنده گنده در می آورند که "50 هزار نفر از میرحسین موسوی شکایت کرد" ، " شکایت 100 نماینده ی (راه یافته) مجلس از موسوی" ، "راه افتادن سایت موج قانون برای شکایت از موسوی" و از این دست خزعبلات، یکی نداند فکر می کند کودتاچیان حقیر برای بازداشت موسوی، کروبی یا خاتمی منع قانونی دارند و طفلکی ها قانون دست و پایشان را بسته است وگرنه هر چه زودتر این رهبران اغتشاش را می انداختند گوشه ی اوین و چه بسا کهریزک.
جالب اینکه حتی بعضی از اینوری ها هم جدیشان می گیرند و دوره می افتند که مثلن؛ نه! نماینده های شاکی موسوی 100 نفر نبودند و 50 نفرند، یا دروغ می گویند و 50 هزار نفر از موسوی شکایت نکرده اند و ...
نمی دانم اصلن چرا کسی این ادا و اطوارهای بچه گانه (نه از ان شیرینهاش، از آن کودن بازیها هست بعضی بچه ها در می آورند) را جدی می گیرد.
معلوم است که مانع اصلی بازداشت و حتی چپ چپ نگاه کردن به موسوی نه منع قانونی که عدم امکان آن از ترس مردم است، کودتاچیان بی سواد که مزه قدرت به کامشان خوش آمده، مدتهاست رسمن گند زده اند به هر چه قانون و مانونه.
مطمئنن اگر آنها کسری از ثانیه هم این خیال خام برشان می داشت که در صورت بازداشت موسوی و بقیه هیچ واکنشی از مردم نخواهند دید لحظه ای هم تعلل نمی کردند.

پی نوشت 1 : مثل آن دوره ها که چهارم پنج دبستان بودم با صدای بلند داد می زنم : سیزدهم آبان ماه یوم الله ست یوم الله...
پی نوشت 2 : غم عشقم ده و عشقم ده و بسیارم ده، لطفن.

26.10.09

نهضت ادامه دارد

اغتشاش خونم کم شده
کبریت لطفن

19.10.09

حدیث نفس

0 - به چند تا از دوستان تنگ تان* زنگ بزنید و از آنها بخواهید هر کجا هستند با کارت ملی خودشان را به اصفهان برسانند تا آنجا همدیگر را ببینید.
1 - خودتان هم کارت ملی تان را بردارید و راهی شوید، آنجا یک راست بروید میدان انقلاب و به ایستگاه دوچرخه های کرایه ای کارت ملی را تحویل داده و یک عدد دوچرخه ی سبز رنگ بردارید و دور تا دور شهر را (میدان نقش جهان، کاخ و پارک هشت بهشت،کاخ چهلستون، کلیسای وانک، محله ی جلفا و ارمنیها، خیابان خواجو و ...) رکاب بزنید، هنگام رکابیدن و لذت بردن، از اطراف و اکناف صداهایی به گوشتان می رسد که : دوچرخه مفتی ، دوچرخه کرایه ای و قس علی هذا ، به هیچتان حسابشان نکنید.
2- زاینده رود همچنان خشک است، اما زیر قوس پلهای خواجو و سی و سه پل خبرهای خوبی هست، مخصوصن اگر نزدیک غروب پنج شنبه یا جمعه باشد، اگر به گلپا و بنان و شجریان و دم و دستگاه آواز کلاسیک علاقمندید پل خواجو جای شماست، اگر هم با شنیدن صدای محسن یگانه و چاووشی و بروبکس جدید حالتان حول می شود بروید سی و سه پل آنجا بساط گیتار و امثالهم فراهم است. اگر هم با هر دو حال می کنید دوچرخه وسیله ی نقلیه ی خوبی برای تردد میان این پلهاست.
3- یک وعده غذای ظهر یا شبتان را به بریانی اختصاص دهید، خوشمزه نیست ، اما خوب به هر حال فقط در اصفهان پخت می شود و شما از این پس می توانید ادعا کنید بریانی هم خورده اید.
4 - سعی کنید حتی اگر به شهر محل زندگیتان هیچ ریلی نمی رسد برای رفت یا برگشت یا هر دو، حتمن قطار را یکجای سفرتان بگنجانید که این وسیله ی نقلیه ی دراز و با حال حتی اگر شما را از خانه دور هم بکند ضرر نکرده اید.
5 - اگر اصفهان دوستی دارید که خانه دارد و می تواند شما را چند روز تحمل کند، قدرش را بدانید، حتی اگر چایی خانه اش خوش طعم نباشد.
تعطیلات چند روز قبل من اینطوری گذشت و لذت ناک شد.

* : غیرگشاد

10.10.09

بود آیا که در میکده​ها بگشایند؟

رونوشت : تیتری که آن بالا خود مینمایاند ارتباط چندانی با این متنی که من دارم تایپ می کند ندارد و چون فقط دلم می خواهد این میکده های کذایی باز شوند نوشتمش.

همه مطالبی که پیش از این اینجا نوشته ام بی برو برگرد سیاسی بودند، حالا نمی دانم اگر مثلن در این پست یک مطلب عاشقانه، شاعرانه، داهیانه یا اساسن با چاشنی هر عمل فاعلانه ی دیگری که ارتباط مستقیمی با سیاست نداشته باشد بگذارم، چه می شود؟ مطمئنن هیچ!
یک پرانتز جدی: ( معتقدم انسان و انسانی بودن متضمن سیاسی بودن و سیاسی نوشتن در هر وضعیتی که مربوط به نوع بشر باشد، است).
از کودتای 22 خرداد و تا چند وقت پیش به یاد حوادثی که پس از آن رخ داد هرگاه به وبلاگی سر میزدم و با یک مطلب غیر سیاسی و بی ارتباط با آن حوادث روبرو می شدم اضافه بر تعجب حالم هم به هم خورد، حرصم در میامد که چطور کسی می تواند بیخیال مهمترین اتفاق محیطش دست به قلم مطلبی دیگر شود، حالا آن مطلب هر چه میخواست باشد.
به هر حال هنوز و همیشه دغدغه اصلی و بی بروبرگرد من سیاست بوده و بس، اما خب چند چیز شگفتِ دیگر هم هست که گاه تا مغز استخوان تکانم می دهند و اینکه هیچ وقت از آنها با وجود حقی عظمایی که بر گردنم دارند ننوشته ام، قطعن ناسپاسی است.
موسیقی یکی از آنهاست و من دست کم هر روز چند ساعت را با این لذت ناب می چرخم، یعنی شک ندارم اگر نباشد لابد آن ساعتها نمی چرخند، اگر هم به ناچار بی آن چرخیدند، چرخیدنش جایی( ام) را پاره می کند، با این همه اما به دلایل تاریخی و اجتماعی و زیست شناسانه ای، به همه آنهایی که کارشان زندگی ام را ساعاتی تا حدودی زنده گی می کند، عرض ارادت نکرده ام و نشده است.
در مجموع با نگاهی به پس و پیش، خواهیم دید که به اندازه ی یک میلیونم آن مقداری که خواننده یا نوازنده ای به خلق الله حال داده و هی می دهند قدرشان دانسته نمی شود، جدا از سیستمی که اسیرمان کرده (که این حضرات، ذاتن با هر چه که در حوالی زیبایی باشد مخالفند)، منظور نسبت خودمان، نگاهمان، نظرمان، احتراممان و زاویه دیدِ همه ی چیزهای زاویه دارمان به موسیقی ، نوازنده، خواننده و حتی آخی کش! است.
خیلیهاشان البته به اندازه کافی عزت و احترام دارند و شکر خدا بی نیاز امثال منند، اما به اسباب شخصی و رسم سپاس، دلم می خواهد کاری از دستم بر بیاید مثلن برای تکریم ابی، محسن نامجو، ویگن، سیاوش قمیشی، گوگوش، کامران هومن، شجریان، مسعود بختیاری، شهبال، مهتر فضیل(به نمایندگی از بقیه)، احمد احمدی(خواننده ی بومی لر) و بسیاری دیگر، به سبب نورباران مدام خیلی از روزها و شبهای زندگیم.
البته به یقین هم به دلیل خودم که خودمم و هم از جهت مصیبتی که در مجموع گرفتارش هستیم حالا حالاها نمی شود کاری درخور در این باب انجام داد، این پست وبلاگ در این زمانه ی عسرت کمترین کارم برای عزیزان نامبرده است و عرض جدی ارادت و سپاس به ساحتشان.

30.9.09

ظالم امان از تشنگی

به تعبیر باستانی قلمم و به تعبیر امروزی انگشتهایم یبوست گرفته اند و نوشتنشان نمی آید، کلی ایده و میده! ی ساخته و پرداخته توی ذهن دارم که هر چه زور می زنم بیرون نمی آیند!
انگشتهام عادت کرده اند فقط برای نوشتن عبارتهای تهی و بی مایه ی" به گزارش خبرنگار ، وی همچنین اظهار داشت، وی با اشاره به، فلانی افزود، این درحالی است که فلانی، و ..." روی کیبورد فرو بروند، عبارتهایی که هر روز تعداد تعداد در قالب خبر و گزارش به کار می برم.
انگار قلم و نوشتن خلاقه را طلاق داده و جایش هووی تک بعدی و زمخت " وی افزود و وی اظهار داشت" را در صدر نشانده ام، نمی دانم چاره چیست، پیش از این هم رسم کتاب خوانی را گرفته بود، ترسم گرفته اوضاع همینطور پیش برود بقیه ی چیزها را هم بگیرد.
کسی فکری، راهکاری، پاتکی ضد حمله ای یا درد مشترکی ندارد راهنماییم کند؟
پی نوشت 1 : بیانیه شماره 13 میرحسین را چند بار دیگر بخوانید البته منهای چند پاراگراف اولش.